فریدون مشیری
به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا... زندگی شیرین است زندگی باید کرد
گرچه دیراست ولی کاسه ای اب به پشت سر لبخند بریزم
شاید به سلامت ز سفر برگردد... بذر امید بکارم در دل ...لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از انجا بخرم ...یادمن باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم ...بگذرم ازسر تقصیر رفیق بنشینم دم در
چشم برکوچه بدوزم باشوق تاکه شاید برسد همسفری ببرد این دل ما را باخود
وبدانم که دیگر قهرهم چیز بدیست ...
یاد من باشد فردا حتما باور این رابکنم که دگرفرصت نیست
وبدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
وبدانم که شبی خواهم رفت وشبی هست که نیست پس از ان فردایی...
که ان نیز گذران است وفقط من مانم وخدایی که در این نزدیکیست...
نظرات شما عزیزان:

وبلاگات قشنگن،ثلیقه قشنگیم داری،بازم از این متنای قشنگ بزار
برچسب ها: